پارت بیست و ششم :

- اینا... دیگه چیه؟
- آتیشه، جای خاکسترها هم مونده. یه لحظه بیا اینم ببین...
ماهان که من و کشید سمت ته باغ گیج و منگ دنبالش رفتم. تعداد خاکسترها به ده دوازده تا می‌رسید.
- اینو ببین، چوب هارو هم اینجوری جمع میکنن!
ماهان یکی از درخت های باغ و نشون داد که میدونستم از همه قدیمی تره. بیشتر از نصف شاخه هاش شکسته بودن.
مات و مبهوت مونده بودم و نمی‌دونستم چی بگم یا چیکار کنم. حتی ترسید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмα

    1

    از یه ور حس میکنم عمهه یه مرضی داره از یه ور میگم شاید درا دعایی چیزی میخونه از ماهانو علیرضا دور شن بعد از یه ور میگن نه این نیتش میخوره شر باشه بعد از یه ور هوراااااا رسیدیم به حسینیه اتفاقات عجیبی در راهه گیلی گیلییی

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    شایدم بعد از مراسم قراره یه اتفاقی بیوفته...😈

    ۲ ماه پیش
  • ƒαтιмα

    0

    بی صبرانه منتظرمممم

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    علیرضا گفت بوی غذا براش کافیه؟آیا ایشون دورگه هستن؟🤔🤔🤔🤔🤔

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه منظورش این بود بوی غذا انقدر که خوبه انگار نخورده سیر میشه. نبابا دورگه و این حرفا نداریم 🤭

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    ای بابا میخواستم یذره مارپل بازی دربیارم 😁😁😁😁

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    آره خیلی مشکوکه،دقیقا با هم پیداشون شد،جنا پیدا شدن بعد ماهان عمه خانم،نکنه با اون اومدن 🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • .....

    2

    خیلی منتظر مراسم بودم احساس میکنم قراره اتفاق ترسناکی بیفته. پارت خوبی بود خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفتون 🥹🙏😍

    ۲ ماه پیش
  • .....

    1

    قربان شما🌼🌼

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    2

    جنایی که میان توباغشون معتادند دور هم جمع میشن چیز میز میزنن🤣🤣🤣🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    4

    شما هم حس میکنم این عمه هه خیلی مشکوکه و شاید جنا دنبالش تا خونه علیرضا اومدن یا کلا بودنش اونجا، اونا رو کشونده؟؟

    ۲ ماه پیش
کپی شد!